دخترطلای ماماندخترطلای مامان، تا این لحظه: 12 سال و 11 روز سن داره

برای تو که میدونم یه روزی میای...

برگ سی و ششم

سلام گل قشنگ مامان .... خوبی؟؟؟ مامانی بعد مدتها اومده توی وبلاگت واست چیز بنویسه .... نفسم ، عزیزم ، کاش بدونی  مامان  چقــــــــــــــــــدر نگرانته ... همیشه به فکرتم ، اینکه داری توی دلم چیکار میکنی ... همه چیز خوب هست؟...  سالمی؟... جات راحته ؟ .... اینا سوالاییه که همیشه توی فکرم میگذره .   مامانی ، 18 فروردین ماه دکتر بودم  آزمایش مرحله اول غربالگری رو واسم نوشت و سونوم کرد و من برای دومین بار صورت نازتو دیدم ...چقدر بزرگ شده بودی گلم .... دست و پاهای کوچولوتو دائم  تکون میدادی ... دکترم قربون صدقت میرفت میگفت ای جااااااانم قدرت خدا رو ببین ، ببین چقدر خوشگلههه ... من...
18 ارديبهشت 1393

برگ سی و پنجم

سلام نفس مامان ، خوبی عزیزم ؟؟؟؟ داری خوب رشد میکنی ؟؟؟؟مامانی خیلی نگرانته عزیزم ... همیشه از خدای مهربون میخوام خودش نگهدارت باشه گلم . عشق مامان ، دیگه کم کم داره سال 93 شروع میشه  ... عید نوروز امسال با همه سالهای دیگه یه تفاوت بزرگ داره و اون اینه که تو کوچولوی نازنینم مهمون دلم هستی ... امسال کنار سفره هفت سین ، من و تو و بابایی سه تایی میریم پیشواز سال نو عزیزم . ایشالا سال 93 سال خوبی واسه هر سه تامون باشه و تو سالم بیای توی بغلمون .... ما بی صبرانه منتظر اون روز هستیم .   خدای من ، خدای خوب و مهربونم ، هزاران مرتبه شکرت میکنم و بی نهایت سپاسگزارم بابت هدیه زیبایی که بهمون داد...
28 اسفند 1392

برگ سی و چهارم

سلام گل قشنگ مامان ، خوبی عزیزم ؟ دیشب رفتم دکتر ، سونو کرد و من برای اولین بار صورت ماهتو دیدم گلم .... خیلی حس خوب و قشنگی بود  ....اونجا واسه همه دوستای خوبم دعا کردم که زودی مامان بشن . قشنگ مامان دیروز دکتر بهم گفت که حالت خوبه و سالمی و توی هفته 8 و 5 روز هستی ... عزیزم بهم قول بده همینجوری سالم میمونی و خوب رشد میکنی .... فرشته من   ، با اون دستهای کوچولوت برای همه خاله های منتظر دعا کن ، که زودتر نی نیهاشون بیان توی دلاشون ....  منو و بابا از بودنت خیلی خوشحالیم و واسه اومدنت لحظه شماری میکنیم . ...
20 اسفند 1392

برگ سی و سوم

سلام عزیزکممممم ، عشقمممممممم ، بالاخره داری از آسمون دل میکنی مامان ؟؟؟؟؟ توی سی و سومین برگ وبلاگ ، توی سی و سومین سال زندگیم بالاخره تو اومدی ... نمیدونی چقدر خوشحالموووووووووون کردی . هم من ، هم بابائی ، هم خاله و هم مامان بزرگ و بابا بزرگ ، همههههه خوشحال شدیم از اومدنت .    نازنینم ، امروز بعد 6 روز تاخیر ، صبح بیبی زدم و مثبت شد ، همونجااااا کلی گریه کردم ، اشک شوق بود عزیزم .... فورا وضو گرفتم و نماز شکر خوندم ... و برای همه دوستای خوبم و همه منتظرای نینی دعا کردم . ... از خدا خواستم همه تا قبل عید حاجت روا بشن .... از خدای مهربون خواستم مواظبت باشه گلمممم . مامان قول بده بهم، تحت هر ...
26 بهمن 1392

برگ سی و دوم

سلام عشق کوچولوی من  خوبی مامان ؟؟؟؟ خوش میگذره تو آسموناااااااااااااااااااااا ؟؟؟ هوا اون بالاها چطوریه ؟؟؟ عزیزم چند روزه از آسمون برف میباره .... همه جا سفید سفید شده ، هوا خیلی سرده مامان .... گلم ، قشنگم امروز خاله رفت سونو ، جنسیت نینیش معلوم شد یه پسر نازه .... الهی قربونش بشم جیگر خاله .... موش موشک دقیقا شکل آدمه ، سر و دست و پا و حتی چشماش و مماخش کاملا مشخصه .... عزیزم امیدوارم زودی اون روز برسه که من، توی سونو اعضای بدن کوچولوتو ببینم و قربون صدقه ت برممم . کمتر از یه ماه تا سالگرد ازدواج من و بابایی مونده ... میشه هدیه خدا، توی اون روز برامون باشی مامان؟؟؟ عزیزم ، مامان عاشق بچه ست .... امکا...
15 بهمن 1392

برگ سی و یکم

سلام عزیز دلم  امشب تولد حضرت محمد (ص) ، پیغمبر مهربونی هاست گلم .... مامان افتخار این رو داشته که به زیارت حرم پاکش بره ...یادش بخیر ... خیلی دلم هوای مدینه رو کرده ،دیدن   گنبد خضرااااااااااااااای پیغمبر ...   عزیزکم میخوام برات از سفرم بگم و از مهربونی پیغمبر (ص).... سال 91 بعد 5 سال انتظار بالاخره اسمم واسه حج عمره در اومد ،سفری که به بهترین سفر عمرمممم تبدیل شد  .....البته من بدون بابایی رفتم چون زمان اسم نویسی مجرد بودم و وقتی اسمم دراومد متاهل ، کاریش نمیشد کرد باید بدون بابایی میرفتم .... با مامانی (مامانه من) و مامان بزرگ و بابابزرگ مامان و خاله های مامان رفتیم ...... یادمه ر...
28 دی 1392

برگ سی ام

 عزیزکم ... عشقم ...نازنینم .... فرزند به دنیا نیامده ام .....   من خدایی دارم که فرموده " بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را " و من خوانده ام او را ..... و خواسته ام تو را از او    امید دارم خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتره صدای خسته ی من رو میشنوه .....امید دارم خدایی که نامش دوا و ذکرش شفاست ، دردم رو درمان میکنه .....امید دارم خدایی که درهای بسته رو به روی یوسف باز کرد ، درهای رحمتش رو به روم باز میکنه ....امید دارم خدایی که زکریا رو در پیری صاحب فرزند کرد  ، به زودی زود تــــــو رو مهمون دلم  میکنه ..........   نفسم ،دیشب مطب دکتر بودم .... اینبار دکتر آمپولام...
27 دی 1392

برگ بیست و نهم

سلام عزیزکم  این ماه هم نشد .....امروز با درد از خواب بیدار شدم ......خیلی گریه کردم مامان ......دلم شکست ........خیلی امیدوار بودم چون خیلی دعا کرده بودم خیلی با خدا درد و دل کرده بودم .....خیلی امیدوار بودم  خدا به خاطر شرایطم بهم رحم کنه ولی .....   خواهرم سه ماهش تموم شد ...شکمش دیگه داره تابلو میشه ... ماهی که داره میاد خیلی سخت میشه واسم . ........ خدایا بهم صبــــــــــــــــــــــــــــر بده... خدایا شرمنده ام از روی شوهر مهربونم ...شرمنده ام از روی مامانم ، بابام وخونوادم که به خاطر من غصه  میخورن دیگه حرفی ندارم که بگم ، کم آوردم ..........   ...
22 دی 1392

برگ بیست و هشتم

سلاممممم فرشته ی من  امروز آغاز سال 2014 میلادی هست .... سال نو میلادیت مبارک عزیزم ..... حدود 2 ماه 20 روز دیگه  مونده به آغاز سال 1393 شمسی که سال نو ما ایرانیهاست      گلم ...دعا میکنم توی فاصله  بین  این  دو تا  سال نو ، هم شما و هم نی نی های همه خاله های منتظر بیاین توی دلامون .....  ....  الهی  آمین    خدایا ناامیدمون نکن ....    ...
11 دی 1392